تبليغاتX
واحه ای در لحظه
اثر "زاهاریا استانکو" در ایران چاپ اول ۱۳۳۷

زاهاریا در خانواده ای فقیر در جنوب رومانی به دنیا آمد ولی با وجود مشکلات فراوان توانست در ۱۹۳۲ از دانشکده ادبیات بخارست با مدرک ادبیات فارغ التحصیل شود.

و رمان "پا برهنه ها" برگرفته از خاطرات نویسنده بصورت متکلم وحده روایت می شود و با ترجمه زیبای "شاملو" مجموعه ای منحصر به فرد تقدیم خواننده می شود.


ما خواندیم و لذت بردیم ، به شما جوان ها هم توصیه می کنم بخوانید هر چند درگیر تز باشید

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

اینجاست که باید به شاملو افتخار کرد و رفت تو face book فن اش شد.

با خوندن رمان "پابرهنه گان" هر چه بیشتر عاشق شاملو میشم این رمان با ترجمه شاملو واقعا زیبا و خوندنیه. اگه عمری باقی بود تو بقیه پستا ازش می نویسم.


میگم تا وقتی بود روح و جسمش آزارمون می داد تو دانشکده از دست جسمش می کشیدم و تو خوابگاه از دست روحش که تو رویاهام بود همش. حالا یه فرصتی شده که کتابی بخونیم ولی می دونم که بزودی بازخواهد گشت.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 2:5 قبل از ظهر توسط یه لحظه |

۱- .... استاد عزیزم به کنفرانسی در خارج از کشور دعوت شدند و دست اینجانب تا دو هفته دیگر عملاْ و تئوریاْ در حنا شد تا جوان بخت برگشته ای چون من حداقل ناکام از دنیا نرود.

۲- البته فرصت خوبیه برای نگارش مقاله ای که عزیز دلم بهش گیر داده.

۳- ۲۲ بهمن دیگری هم تموم شد!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 8:39 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

اصلاْ این کارو به حساب نگرانی دیگران نمی ذارم، نه اصلا و ابداْ، فقط یه اسم داره فضولی و گیر ،اونم از نوع سه پیچش، متنفرم از گیرای الکی از کنجکاوی های بی مورد از تجسس و سرک کشیدن تو همه اون چیزایی که به هیچ کس مربوط نمی شه بجز خودت. و بدی زندگی خوابگاهی همینه که خیلی ها احساس می کنن صرف هم اتاقی بودن، دوست بودن، هم کلاسی بودن یا هم خوابگاهی بودن می تونن تو زندگیت دخالت کنن و من نمی تونم قبول کنم و بپذیرم که کسی اینجا سعی کنه جای خانواده رو برای من پر کنه و شاید مثل اونا نگرانم باشه .....
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

                          ما چون ز دری پای کشیدیم٬کشیدیم
                             امید ز هرکس که بُریدیم٬بُریدیم
                        دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
                          از گوشه ی بامی که پریدیم٬پریدیم
                            رَم دادن صید خود از آغاز خطا بود
                             حالا که رَماندی و رَمیدیم٬رَمیدیم

نمی دانم شاید خودخواهی باشد یا کینه ورزی ولی کمتر مهلت می دهم به افراد برای جبران مافات احساس می کنم بعضی جملات یا حرفها یا کارهایشان با هیچ چیز جبران نمی شود! از حق نگذرم شاید زمان و خود آدمها به من آموخته اند که ساده نباشم و ساده نگیرم،

امروز بعد از دو هفته دوباره به روح و جسمم استراحتی کوتاه دادم، بعد از ظهر با هم اتاقی ام رفتیم استخر و بعد چرخیدن کوتاه تو دانشگاه : رفتن تو زمین چمن فوتبال پسرا (غروب بود و خلوت) و عکس گرفتن و شام تو سلف سرویس و بعد هم اتاق و چایی داغ. در مجموع روز خوبی بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

خیلی وقت بود زندگیم از شب مرگی در اومده بود و دچار روزمرگی شده بودم ولی امشب باز هم تکرار همون شبای بیداری تا سحر به سراغم اومده! البته از یکنواختی در اومدن زندگی و تنوع بهایی داره و همیشه در اثر اتفاقات خوب نیست و من این اکثر مواقع رو خوب تجربه کردم برای همین از این یکنواختی گله ای ندارم/

زندگی روزمره ام هم همچنان خلاصه شده تو خوابگاه و تو دانشکده ، تو خوابگاه پشت لپ تاب و کار با پروژه و وراجی با دوستان و تو دانشکده تو اتاق استاد و نظرات نه چندان سازنده ایشون و زندگی که آرام داره می گذره....

دوست دارم برای بعضی چیزا دیگه تلاش نکنم دوست دارم منتظر بشینم تا خودشون به من رو بیارن، در یک عملیات انتحاری یه تصمیم دیگه هم گرفتم و اینکه تنها باشم تنهای تنها... راستش این قدر آدم دو رو دیدم که حالم از هم صحبت به هم می خوره موجودات خودخواهی که حتی از نگاه کردن هم دنبال سودجویی شخصی هستند و چه نایاب شده عشق واقعی، و دوست داشتن: که دیگه حرفشو نزن....

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط یه لحظه |

ازره گریز نیست..

می خواندت براه

بانگی .. صدای غم آلود و گنگ ومبهمی :

با من بیا بخوان

فریاد کن بجوش

راه گریز..... نیست

این رسم زندگی است

تنها امید می دهدت شوق ماندگار

هرگزنگو که نیست

هرغنچه ای شکفت

هرنورسی ... رسید

شوق وامید بود

هربامداد که از پشت کوه ها

نوری دمید.... راهی به ماندن است

ازره گریز نیست

فرادی نامده

یک روزد یگراست

شاید.....

یک پنجره به نور

یک روزن گشوده به تمنای زندگی

ازره گریز نیست

شعری دوباره بگو

دستی دوباره بکش

     به آشفتگی موی زندگی

راهی دوباره بجوی

حرفی دوباره بزن

راه گریز نیست

یک ر وز آمدی بجهان خنده رو ومست

یک روز می روی

         آرام وبی تپش ومنگ وبی صدا

راه گریز نیست

این رسم زندگی است.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط یه لحظه |

دکتر علی  شریعتی

 

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،

چه
می‌خواهی‌ تو از جانم؟
!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی
‌کردی.

خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر
پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز
آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟
!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در
روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟
!

خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
.
خداوندا تو
مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه
دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط یه لحظه |

امروز هم تموم شد: روز خوبی نبود، اصلا و ابدا

نمی دونم چرا به یاد قدیما افتادم، شاید به خاطر اینه که دارم آهنگ سریال وفا رو گوش می دم ، یادش به خیر، ایام عید، اخر شبا

با یکی از بهترین دوستام حرفم شده اصلا حوصله هیچ کاری رو ندارم مثلا قرار بود امروز کل پایان نامه رو تحویل استاد بدم تازه دوستم که دفاع کرده گفت خوشحال نباش این هنوز خوان اوله این قد بهت گیر بدن که به مرگت راضی بشی!

تازه دارم خودمو آماده می کنم برای تنها موندن ، نه چند روز بلکه برای همیشه.....

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

خیلی خسته ام!  

حس قشنگیه : خودتو بسپری به دست سرنوشت بدون هیج نگرانی و هیچ استرسی.... حس قشنگیه...قشنگ....

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

هیچ کس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان...نیست
و همه مردم شهر بانگ برآورده اند که چرا سیمان نیست؟ چرا ایمان نیست؟
و کسی فکر نکرد که زمانی شده است که به غیر از انسان...هیچ چیز ارزان نیست.
دکتر شریعتی
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

ای پرنده مهاجر سفرت سلامت اما

به کجا می ری عزیزم؟ قفسه تمومه دنیا

روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری

وقتی خورشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری

می گذره روزای عمرت توی جاده های خلوت

تا بخوای برگردی خونه گم می شی تو باغ غربت

واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم

دل خوشیم به اینکه شاید سحرو یه روز ببینم

 

آخرش یه روزی هجرت در خونه تو می کوبه

تازه اون لحظه می فهمی همه آسمون غروبه

می گذره روزای عمرت توی جاده های خلوت

..........

واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم


آلبوم جدید سیاوش قمیشی

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط یه لحظه |