تبليغاتX
واحه ای در لحظه
گفت: منتظر باش می آید.... گفتم شریک زندگی می خواهم نه مردگی!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

آنقدر دوستت دارم

که هر چه بخواهی همان را بخواهم

اگر بروی شادم

اگر بمانی شادتر

تو را شاد تر می خواهم

با من یا بی من

بی من اما

شادتر اگر باشی

کمی

- فقط کمی -

ناشادم

  و این همان عشق است

عشق همین تفاوت است

همین تفاوت که به مویی بسته است

و چه بهتر که به موی تو بسته باشد

خواستن تو تنها يک مرز دارد

و آن نخواستن توست

و فقط يک مرز ديگر

و آن آزادي توست

تو را آزاد مي خواهم

عبدا... صمدیان

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

دکتر شریعتی: برایت دعا می کنم تا ای کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه که خدا را از تو می گیرد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 9:19 قبل از ظهر توسط یه لحظه |

هر رفتنی یه اومدنی داره، خوب منم برگشتم به آغوش علم و دانش ولی دوست دارم زودتر این رفت و اومدنا تموم شه!

 دیگه خسته شدم از ": شام- نماز و ....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 1:43 قبل از ظهر توسط یه لحظه |

 ادب حکم می کنه سال میلادی جدید را تبریک بگم پس سال جدید مبارک! ولی بیشتر به محرم فکر می کنم و اندیشه های امام حسین (ع)، و این روزها، غزه و اینکه هر روز عاشورا و هر جا کربلاست. کاش این جمله رو درک کنیم.

دكتر علي شريعتي: حسين بيشتر از آب، تشنه لبيك بود اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

بالاخره تصویب شد!
یعنی خوان اول رو پشت سر گذاشتم!

خوان دوم... خوان سوم ... خوان چهارم ... خوان پنجم.... خوان ششم به هفتم نرسیده روح از بدن جدا شده////

+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

برای PHD پذیرش گرفته، فقط ۱۳ روز وقت داره، ولی هنوز پروپوزالش تصویب نشده! بهم گفت نماز می خونی؟ نمی دونستم چی بگم! آخه نماز خوندن داریم تا نماز خوندن .... نمی دونستم با این نمازام می تونستم بگم برات دعا می کنم!؟

+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

نمی شه گفت اگه استادت کار درست باشه پایان نامه ات توپ می شه ولی با اطمینان می تونم بگم اگه استاد، ناشی باشه محاله کارت خوب از آب دربیاد!
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط یه لحظه |

تو اتوبوس دروازه شیراز تا دروازه تهران : با اون همه شلوغی ... اصلا هوا برای نفس کشیدن نبود داشتم خفه می شدم ! ولی انگار معجزه شد یه هم صحبت، یه پیرزن مهربون،حالا درسته همش حرف از تورم بود ولی مسیر خیلی کوتاه شد خیلی...

بعضی وقتا باید تجربه کرد از لاک خود بیرون اومدن و لذت صحبت با یه غریبه که شاید آشنا باشه//

+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط یه لحظه |