تبليغاتX
واحه ای در لحظه
بعضی وقتا حافظ این قد بهت حال می ده که ذوق مرگ می شی درست مثل بامداد امروز : ساعت ۳:۳۰ بامداد بود حالم بد جوری گرفته بود و البته بیشتر وقتا من حالم گرفته است!(اصولا وقتی کله ام پر از علامت سوال می شه دپ می زنم!) راستش نمی تونستم بین دو امر متضاد جمع ببندم مثل این دنیا و اون دنیا و اینکه امام علی چطور می تونسته به راحتی طوری زندگی  کنه که انگار تا قیامت زنده است و به فکر اون دنیاش باشه به قسمی که همین لحظه مرگ فرا می رسه ؟ البته قصد ندارم خودمو بذارم جای اون بزرگوار، ولی هر چی باشه اسم شیعه رو یدک می کشم باید یه سری کارایی رو ازش یاد بگیرم مگه نه؟ اگه بپذیرم که این دنیا طبق روابط علت و معلولی استوار شده و عقل که رسول ثانی هست باید سکان دار باشه خواه نا خواه نقش معنویت تو زندگیم کم رنگ می شه .... البته باید بگم که کم ظرفیتی از خودمه و بس...

بگذریم! حالا جواب حافظ:

سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی

خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است

بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز

ورای حد تقریرست شرح آرزومندی

الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور

پدر را باز پرس آخر کجا شد مهر فرزندی

جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست

ز مهر او چه می پرسی درو همت چه می بندی

همایی چون تو عالیقدر حرص استخوان تا کی؟

دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی

در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است

خدایا منعمم گردان بدرویشی و خرسندی

به شعر حافظ شیراز میرقصند ومی نازند

سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی!

خدایا! بهترین کس من ! حتی یک لحظه هم منو به حال خودم وانگذار.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

خیلی وقته که آخر شبا  تنهایی بیدار نبودم ، دوستا خوابن و نمی دونم چرا این خواب به سراغ من نمی آد ؟ دارم به صبح فکر می کنم و مصاحبه شهرک صنعتی جی و اینکه اگه بخوام اینجا کار کنم باید علاوه بر سختی کار غم غربت رو هم به جان بخرم .....

 حالا معین هم با من همنوا شده : من از  این دنیا چی می خوام؟!!!!! واقعاْ چرا فکر کردم می تونم اینجا کار کنم؟

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 2:44 قبل از ظهر توسط یه لحظه |

از دو چیز متنفرم، انتظار و دروغ.....
- فرقی نمی کنه انتظار برای چی یا کی باشه چه انتظار جلو درب اتاق استاد باشه چه یه قرار تو پارک! آدم یاد کلمه "علاف" می اُفته!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

  

زمان چون باد می پوید، حتی این روزها ! که نه شادم و نه بی دغدغه!

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط یه لحظه |

تا قبل از مهر ۷۶ ، مهرها برام پر بود از هیجان، شور، نشاط، دوستای جدید، کتابای نو و دفترای رنگارنگ ولی بعد از اون مهر، انگار همه چی عوض شد دیگه مهر پر از شور و نشاط نبود ، صفای تمام چیزهای جدید تو غم غربت رنگشو از دست می داد.......مهر ۷۶ شروع یک سفر بود به دبیرستانی که نمونه می گفتنش و به نظر من هم، نمونه بود، نمونه عالی دلتنگی، دل مردگی و خاطرات تلخ دور از خانواده بودن!!!!

ولی ناگفته نماند همچنان پاییز ، پادشاه فصل هاست!

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 5:25 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

رمان کوتاهی از نویسنده ایتالیایی: ناتالیا گینز بورگ

"حقیقت را چو گوهری گرانبها باید جست، آنکه در پی حقیقت است باید که دست از زندگی بشوید."


پ.ن. فکر کنم فرانچسکا خردادی بود!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

بالاخره از راه رسید ...


درود بر اخوان و سلام به مهر

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 0:34 قبل از ظهر توسط یه لحظه |