تبليغاتX
واحه ای در لحظه

بعد از این همه هیاهو پناه می یاری به خونه، رو کاناپه دراز می کشی، تنهایی تا مغز استخونت رسوخ کرده، تو تک تک سلولات حسش می کنی، فکر اینکه اون بیرون پر از آدمایی که یکیشون می تونه  تنهایی تو رو پر کنه آرومت نمی کنه! نه، انگار عادت کردی بهش ولی عادت کردن به تنهایی از خود تنهایی وحشتناک تره! به سقف خیره می شی فقط یه چیزه که آرومت می کنه و خواب دوباره می یاد سراغت :

اینکه مسافری باید بری دیر یا زود.... 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

نگاه هولناک گذر زمان را بر چشمان لحظه هایم حس می کنم....                                                      طفلی لحظه های من، کسی آنها را به سرقت برده....                                                                    من یک جهنمی ام چون خود نیز سارقم....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

سررسیدها رو مرور می کردم ،خاطرات دوران کارشناسی، پر بود از اتفاقات ریز و درشت ،شعر ، خاطره و...خیلی هاشونو نابود کردم به معنای واقعی کلمه ،ولی بعضی شعراش واقعا به دل می نشست و می شینه مثل این شعر شاملو:

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادریست          

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند و قفل افسانه ایست

و قلب برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است

تا من به خاطر آخرین شعر ، رنج جستجوی قافیه نبرم

روزی که هر لب ترانه ایست

تا کمترین سرود بوسه باشد

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود

ومن آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم.....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط یه لحظه |

دختری خداحافظی می کرد و پسری برایش نوشته بود:

 "با آمدن بهار بی رنگ ترین شهر ها حتی شهر تاریک من تازه می شود ،  خوشرنگ می شود ،  می روی ولی  میدانم برای ما همه دلت تنگ می شود "

دانشجویی از یاس می گفت و تنهایی...

دوستی از MS حکایت می کرد و جوجه ای از سیاست دم می زد ///

عاشقی مدام از دوری می نالید و پسری که عاشق پسران بود!

و یه لحظه...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط یه لحظه |

این قدر سرگرم شدیم به دیگران که از خودمون فراموش کردیم همش منتظریم ببینیم دیگران چه می کنند ؟چه می پوشند؟چه می خورند ؟.....

حتی در نیاز هم تقلید می کنیم چقدر آسون از دست می دیم این طلای نابو که باید صرف شناخت خودمون بشه ،

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

الان هوا ابریه یعنی صبح روز چهارشنبه:

دیروز غروب رفتیم سینما،دایره زنگی.....                                                                                نمی دونم چرا احساس می کنم هر جا اثری از مهران مدیری هست من هم باید باشم ولی همچنان "شب های برره " قوی ترین کاریه که ازش دیدم ، از دیروز می گفتم : در راستای اینکه لذت بردن تو این مملکت گرونه (لذت بردن همه جا خرج داره ما هم دیگه شورشو در آوردیم هر چی می خوایم بگیم یه "تو این مملکت" بهش اضافه می کنیم) اونم برا ما قشر دانشجو، علاوه بر بلیط تمام بهای سینما ،به علت نرسیدن به سرویس دانشگاه مجبور شدیم کرایه تاکسی در بست تا خوابگاه رو هم بدیم ....

فصل قشنگیه،زاینده رود هم که زیر بارون محشره ولی دل تنگی فصل نمی شناسه،قشنگی زاینده رود هم سرش نمیشه...به قول دکتر شریعتی تو بهشت هم اگه آدم تنها باشه دل تنگه..

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط یه لحظه |

تو تعطیلات فرصت خوبی بود برای خوندن حالا فرقی نمی کنه درسی یا غیر درسی ، من بیشتر دور و بر غیر درسیها می پلکیدم ، این بار رفتم سراغ ریاضیدونا ، کتابایی از  "مجید میرزا وزیری" رو شروع کردم به خوندن سبکش جالب بود و این جمله هاش قشنگ:

تو باید واقعیت ها را بنویسی نه حقایق را، واقعیت هایی که در قلب نگاه ها پنهان هست نگاه هایی که درست مثل سکه های طلای زیر زمین هستند...

مادر بزرگ فریاد زد :قلب در نگاه! چشم ها درون نما هستند !...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط یه لحظه |