تبليغاتX
واحه ای در لحظه
در فرخار خواندم:"...ما می میریم تا عکاس تایمز جایزه بگیرد."به یاد شعری از شاعران همان دیار افتادم:

هر چند سهم ام از تو بجز دست رد نبود      قلبم به غیر تا تو شمردن بلد نبود 

وچشم باز کردم و دیدم تو نیستی            حتی نشانه ای که دلم خوش شود نبود

مانند یک پرنده پریدی سفر به خیر             اما قبول کن دلم آنقدر بد نبود

حالا غروبها به افق خیره می شود          گنجشک کوچکی که پریدن بلد نبود                                

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

فیتر جرالد شاعر بزرگ انگلیسی :"آه می شود که من خدا و عشق هر سه با هم توطئه ای می کردیم و جهانی دیگر می ساختیم؟"رادها کریشنان در جواب "ما اساسا به این توطئه فرا خوانده شده ایم"ولی زیباتر خیام می سراید:

گر دست بدی بر فلکم چون یزدان    برداشتمی من این فلک را زمیان                                                   و ز نو فلکی دگر چنان ساختمی      کازاده به کام دل رسیدی آسان

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

شیخ گفت:در محفلی من ۱۴ دلیل آوردم و خدا را اثبات کردم .                                                      شمس تبریزی در پاسخ می گوید:من از جانب خدا از سرکار متشکرم ،تو برو خود را اثبات کن خدا به اثبات تو نیاز ندارد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

دیگه نیازی نیست به تصور کردن،ایران ۱۳۸۶ یه واقعیت هم تورم هم بیکاری ...(stag-flation)

ولی باز هم خدا رو شکر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

تصورشم نمی کردم یه" تصور کن "دیگه ای در راه باشه ولی نمی دونم چرا دست تقدير CINDERELLA MAN رو در مسير من قرار داد تا اين بار نه از تورم بلکه از رکود بزرگ بنويسيم ،حالا تصور کنيد 1929يا چند سال بعدش تو آمريکا بودين...

براي راحت تر تصور کردن اینجا  رو ببينيد. اگه بازم خواستین بیشتر تصور کنید این مقاله هم بد نیست.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته...

بعد از جنگ جهانی اول (۱۹۲۲) در آلمان بودی [جایی که قیمت ها از ژانویه ۱۹۲۲ تا اکتبر ۱۹۲۳ ،۱۹۱۸۹۱۸۹۰ برابر شد] یه بعد از ظهر یکشنبه خودکار آبی ات تموم می شه و تو می خوای بری خرید ... در پستو رو باز می کنی یه گونی پول برمی داری و می یای تو حیاط می ذاریش تو فرقون و می ری به سمت سوپر امین حالا تا برسی مطمئنا خودکار آبی مذکور گرون تر شده و تو تا سوپری هی به خودت فحش می دی که کاش صبح اومده بودم خرید لااقل فرقون سبک تر بود... حالا اگرم با فرقون دست گرفتن مشکلی نداشته باشی (و گرنه این اوا خواهرا همه ترک تحصیل می کردن ،عمرا واسه خاطر یه خودکار فرقون دست بگیرن) می رسی به سوپری بله!اتیکت قیمت بالاتر رو نشون می ده ،خسته و رنجور برمی گردی واسه آوردن بقیه پول تو راه مدام از جلو مغازه هایی رد می شی که صاحباشون در حال عوض کردن اتیکت ها هستند و مردمی که در حال رفتن به بانک برای دادن پول های امروزی و تحویل گرفتن پو نو (دولت آلمان پولهای امروز رو می گرفت و با اضافه کردن یک صفر فرداش به افراد تحویل میداد)حالا می رسی خونه دوباره سر می زنی به پستو و این بار بیشتر از آنچه اتیکت نشون داده برمی داری چون باهوشی هر چی باشه محصلی!!!!!  دوباره رهسپار سوپر امین تازه اگه شانس آورده باشی و پول کافی آورده باشی فرقونو دم در می ذاری و می ری تو مغازه پر جمعیته امان از دست این HOT MONEY ، حالا تا نوبت تو بشه باز اتیکت ها عوض شده از مغازه می یای بیرون وای فرقونو دزد برده حالا گونی های اسکناسو چطوری برگردونی  اینا رو گفتم که دیگه ننالین که تورم داریم، قیمتها سرسام آوره و اینکه همیشه از بد بدتری هست پس برین و خدارو شکرکنین.من که خدارو شکر می کنم که در آلمان ۱۹۲۲ نیستم وای خداجون خیلی ممنونم


توضیحات:چرا سوپری؟گفتم که تصور کردیم ایرانی ها در آلمان۱۹۲۲ به سر می برند یعنی تو سوپری ها همه چیز پیدا می شه از جوراب گرفته تا ماکارونی و نیازی نیست دنبال لوازم التحریر بگردی.                                                                                                                چرا واسه خواهرا برادراشون خرید نمی کردن ؟درسته ایرانی ها رو تصور کردیم ولی در آلمان،  یعنی محیط روشون اثر گذاشته و غیرت یخت.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

بزرگی را گفتند زندگی چند بخش است ؟ گفت:دو بخش کودکی٬ پیری!  گفتند: پس جوانی را چه شد؟ گفت: با عشق ساخت ٬با بی وفایی سوخت٬با جدایی مرد....

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

کلماتم را در جوی سحر می شویم

لحظه هایم را در روشنی باران ها             تا برای تو شعری بسرایم روشن

تا که بی دغدغه بی ابهام                 سخنانم را در حضور باد

           -این سالک دشت و هامون-

با تو بی پرده بگویم که تورا

                                           "دوست می دارم تا مرز جنون"

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط یه لحظه |