تبليغاتX
واحه ای در لحظه

 مولانا هم عاشق حسین بود:

چيست با عشق آشنا بودن
بجز از كام دل جدا بودن
خون شدن خون خود فرو خوردن
با سگان بر در وفا بودن
او فدايي‌ست هيچ فرقي نيست
پيش او مرگ و نقل يا بودن
رو مسلمان سپر سلامت باش
جهد مي‌كن به پارسا بودن
كين شهيدان ز مرگ نشكيبند
عاشقانند بر فنا بودن
از بلا و قضا گريزي تو
ترس ايشان ز بي‌بلا بودن

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

مگه می شه دانشجو جماعت به تغییر قیمت عکس العمل نشون نده اونم تو این لحظه ها که فرضیه زیر خط فقر بودن دانشجو تقریبا ثابت شده  پس تقاضای این قشر با کششه اونم چه جور!!!!!!

یه لحظه اجازه بدین حرف اصلی ام این بحث اقتصادی نبود می خواستم از یه کشش دیگه بگم  از یه تابع دیگه  از لحظه هایی که بوی محرم دارن از تابع دلامون که این روزا خیلی بیشتر کشش داره به سوی کربلا ...دلم بد جوری گرفته

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط یه لحظه |

دوش از همه شب ها شب جان کاه تری بود          فریاد از این شب چه شب بی سحری بود

دیگه مثل بچگی هام آخر هفته ها رو دوست ندارم همش دلگیره .... (شاید چون شنبه اس این جوریه)  ولی خوب      

  باید از رود گذشت باید از رود - اگرچند گل آلود - گذشت.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط یه لحظه |

خدا گفت : زمین سردش است چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟ لیلی گفت من خدا شعله ای به او داد لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت سینه اش آتش گرفت  خدا لبخند زد لیلی هم . خدا گفت شعله را خرج کن زمینم را به آتش بکش لیلی خودش را به آتش کشید خدا سوختنش را تماشا کرد لیلی گر می گرفت خدا حظ می کرد لیلی می ترسید آتشش تمام شود لیلی چیزی از خدا خواست خدا اجابت کرد مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد آتش زبانه کشید آتش ماند زمین خدا گرم شد . خدا گفت : اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود ....

کتاباش قشنگه دوست دارم "عرفان نظر آهاری " رو می گم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 2:6 قبل از ظهر توسط یه لحظه |

"هر کس ۴۰ شبانه روز کارهایش خالصانه باشد خداوند چشمه های حکمت را از دل او به زبانش جاری می سازد..."

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 1:36 قبل از ظهر توسط یه لحظه |

"حکمت بینش و بصیرتی است که اگر در فقیر باشد او را در جامعه از ثروتمند محبوب تر می کند و اگر در صغیر باشد او را بر بزرگسالان برتری می بخشد"

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

دیده را عاقبت نادیدن است          به که نیکو بنگرد تا روشن است

به نظر شما منظور بیت بالا چیه ؟

حتما می گید:"چشم چرانی نکنید!"

شاید....ولی فکر نکنم این قدرا پیچیده باشه چون این تابلو رو تو مطب چشم پزشکی دیدم عجیبه شاید معنی اش دقیقا عکس جمله متبادر شده به ذهنمون باشه

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

دکتر شریعتی:

 

و در آغاز هيچ  نبود, كلمه بود و آن كلمه خدا بود

و كلمه بي زباني كه بخواندش , بي انديشه اي كه بداندش, چگونه ميتواند بود؟

و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود.

و با نبودن ,چگونه ميتوان "بودن"؟

حرفهايي هست براي گفتن, كه اگر گوشي نبود نميگوييم

و حرفهايي هست براي نگفتن, حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمي آورند

" و سرمايه ماورايي هر كسي به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد"

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط یه لحظه |

گناه پسرک چی بود بعد از چهار تا دختر اولین پسر خانواده بود چپ و راست همه بهش می گفتن شازده پسر، دخترا حق نداشتن رو حرفش حرفی بزنن حرف حرف اون بود فقط کافی بود لب تر کنه، خوب گناهی نداشت تک پسر بود شازده بود....

بابا مامان دست به هر کاری می زدن تا لب ترکرده شازده خشک نشه و بلافاصله به خواسته اش برسه

بزرگ می شد با سه چرخه، دوچرخه، متورسیکلت ، ماشین و...

شازده باهوش بود هنرپیشه تئاتر بود همه بهش افتخار می کردن خوش تیپ بود دخترا همه آرزوی داشتنشو داشتن شازده بزرگ می شد ولی نه مرد،! لب تر کرد و رفت دانشگاه از خوابگاه خوشش نیومد لب تر کرد و براش خونه گرفتن ....

عضو گروه تئاتر دانشکده هم بود شازده خاطرخواه پیدا کرد لب تر کرد و براش عروسی گرفتن حالا دختره چقد بهش می خورد بماند، چند هزار کیلومتر با هم فاصله داشتن بماند خوب طفلی گناهی هم نداشت عادت کرده بود فقط لب تر کنه....

تو عروسیش باباش گریه می کرد انگار دختر عروس کرده، نمی خواست شازده شو به راه دور بده شازده هم اون ورسیگار به دست بازم لب تر کرد انگار زیر لفظیشو نگرفته بود ....

تو این لحظه های مرده هر وقت بهشون می گفتن شازده تون دودیه کافی بود بازم شازده لب ترکنه و بگه دروغه .....اون وقت کسی حق نداشت بگه بالای چشم شازده چیزی به نام ابرو هست (مثل دختر مجردای سنتی زیر ابرو داشت...)

 وقتی سلطان بانو دکش کرد مسلما عیب و ایراد از سلطان بانو بود چون شازده گناهی نداشت فقط لب تر کرده بود و همه چی براش فراهم بود ...

دختر کوچولوش هم گناهی نداشت یه شقایق بود که اشتباهی اینجا روئیده بود َ

 شاید اون لحظه هایی که تامل نکردند اون لحظه هایی که سبز نبودند بابابزرگ و مامان بزرگ ، لحظه هایی که تامل نکردند و حالا اثر لحظه های غفلت یه دریا پشیمونی شده...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط یه لحظه |

می خوام لحظه غروب به قله برم و فریاد بزنم خورشیدی که براتون مرده برای من هنوز نور و روشنی داره...
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط یه لحظه |