تبليغاتX
واحه ای در لحظه
پدری برای افزایش طول عمرم دعا کرد غافل از اینکه من عرض عمر می خواهم!
پ. ن: لطفا بدون اجازه دعا نفرمایید.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 5:25 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

چون باران باش، رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن.
دلم هوای بارون کرده بود، یه بارون پاک و زلال تو یه عصر پاییز. کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم

پاییز با روزای کوتاهش حوصله خیلی ها رو سر می بره ولی من عاشق این فصلم شاید به خاطر شبهاش

ممنوم خدا جون

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها ازروي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند.

«  دکتر علي شريعتي  »


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

من چیستم؟

           لبخند پرملالت پاییزی غروب، در جستجوی شب! که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات، گمنام  و بی نشان در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

                            دکتر شریعتی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط یه لحظه |

سلامی دوباره به بلاگفا

این نظر محمد آقا باعث شد دوباره بنویسم کاش می دونستم کی هستی؟ البته تلنگرش رو قبلا خورده بودم ولی من از اوناش نیستم که تنها با یه تلنگر کاری رو شروع کنم

شاید آغازی دوباره باشه :  حرفهایی از دوران فارغ التحصیلی ُ خوردن و خوابیدن و علاف  چرخیدن...

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 3:59 بعد از ظهر توسط یه لحظه |